بتاب بر من، از لابلاي درختان شمال، بتاب بر من از كرانه هاي جنوب، از كوههاي شرق، از درياهاي غرب، بگذار پشت هر دري كه ميگشايم تو باشي.
بگذار هوا را با تو بو بكشم، تمام مسيرهاي جهان را با قدمهاي تو بشمارم، و لطافت سطوح خوشبخت را با انگشتان تو لمس كنم، من كه لبانم را پيش از رفتن براي تو گذاشتم. بگذار و بمان. آدمي مگر چند بار عاشق ميشود؟ بمان، مستقر شو در همين چند وجب خاكي كه منم.
آن اولين باري كه ماقبل تاريخ ما بود و بازار رفته بوديم، يادت هست، وقتي كه قدمهايمان آنچنان نزديك بود كه انگار بند كفشهايمان را به هم گره زده اند. چطور اين همه سال را بي تو زنده مانده بودم؟ در عجبم از سماجت جان. حالا در اين وانفسا، چطور به اين بچه ي سه ساله كه به تو چسبيده بود بايد ميگفتم كه ما مال اين صفحه ي كتاب نبوده ايم، ما پرتاب شده بوديم به قصه ي ديگري. تو هم گفتي كه چيزي نگويمش، كه نگفتم. كاش اما بازار داننده، خود گوينده هم بود. علي ايحال ما دو نفر با همه ي آدمهاي بازار قدم زديم و باتمامشان كنافه و چاي خورديم و با بيلاخ طلايي رنگ كف بازار عكس انداختيم. زندگي ميگذرد، مثل رود. گفته بودمت چرا اسم اين حيوان رودخانه است؟ اين حيوان كه همان سر بازار سراغش را گرفتيم، تا بار بعد كه تنها برگشته بودم سراغم را گرفت؟
همين سالهاي آخر پيش از تقويم ما، از قِبَل ماجراي پسركي با چشمان درشت و آبي رنگ، كه محبتش را گاهي براي من به هدر ميداد، زياد به اين انديشيده بودم كه ما رودخانه ها، مسير اندوه خويش را از دل كوهاي غمگيني ميكشيم و به درياهايمان خواهيم ريخت، به اينكه اين روزهايي كه ميگذارنم، همه روزهاي رودخانه اند، در جريان، در عبور. بايد اما دريايم را بيابم. حيوان را براي همين روزها ميخواستم كه رودخانه ام. كه به خاطرم بسپارم كه اينجاي تاريخ، جغرافيا من نيست، دريا نيست، رودخانه است. نيت اسم اين حيوان هم از همان قبلها بود.
حالا كه تو هستي، افق واضح و شفاف است و من راه دريايم را ميدانم. آشفته حالي هاي من هم قرار گرفته اند مثل رودخانه ها كه به دهانه ي دريايشان كه مي رسند وسيع و آرام و حاصلخيز ميشوند. بيا دو تا مرغ عشق يا قناري بخريم، اسمشان را بگذاريم، عمان و خزر، و يا شايد دريا، ودريا.
بتاب بر من، هر لحظه ي روز، از پشت درياها. بگذار تمام خودم را به آغوش تو بريزم، بتاب بر من، بمانيم، تا درختانمان به ثمر بنشينند.
برچسب:
نویسنده: نگار صفری