٢٢
-
تاریخ: 1401/10/14 ساعت: 12:25
بتاب بر من، از لابلاي درختان شمال، بتاب بر من از كرانه هاي جنوب، از كوههاي شرق، از درياهاي غرب، بگذار پشت هر دري كه ميگشايم تو باشي. بگذار هوا را با تو بو بكشم، تمام مسيرهاي جهان را با قدمهاي تو بشمارم، و لطافت سطوح خوشبخت را با انگشتان تو لمس كنم، من كه لبانم را پيش از رفتن براي تو گذاشتم. بگذار و ...
٢٣
-
تاریخ: 1401/10/14 ساعت: 12:25
پرسيدي"و اگه من از زندگيت رفتم بيرون چي؟"به آن لحظه فكر كردم كه ايستاده بودي همان روبروي تخت و قدري معذور، به دنبال وسايلت ميگشتي. به مجسمه ي داوود فكر ميكردم، ويا آن فرشته بالدار، كه دختركي را به آغوش كشيده بود. شاكي شدم، از اين پس همه ظلم بود، كه من بايد بين تَرا و لن تراني مدام عارفانه بكوشم كه ق...
٢٤
-
تاریخ: 1401/10/14 ساعت: 12:25
لابلاي اين همه خاكستر در اين شهر مرده، مثل معجزه عجيب و باورنكردني ست كه كسي را داشته باشي كه حضورش عميقا به وجدت بياورد، كه ديدنش بدون هيچ تلاشي و كاملا ناخودآگاه در آرام ترين و امن ترين حالت ممكن بگذاردت، آنطور كه نخواهي كار ديگري بكني، جاي ديگري باشي، اتفاق ديگري بيافتد.ديده بودمت شب قبل، و بيش ح...