خرید بک لینک

درباره سایت

بازار داننده

آخرین مطالب

امکانات وب

لابلاي اين همه خاكستر در اين شهر مرده، مثل معجزه عجيب و باورنكردني ست كه كسي را داشته باشي كه حضورش عميقا به وجدت بياورد، كه ديدنش بدون هيچ تلاشي و كاملا ناخودآگاه در آرام ترين و امن ترين حالت ممكن بگذاردت، آنطور كه نخواهي كار ديگري بكني، جاي ديگري باشي، اتفاق ديگري بيافتد.

ديده بودمت شب قبل، و بيش حتي، كه شب را در آغوش هم به صبح رسانديم و اين همه نور كه از صورتم به بيرون ميريزد بي دليلي نبود. من در اين لباس كوتاه سبز رنگ، در اين طرح شادي در بطن آينه.

همان اوايل شب بود كه رسيدي، چمدانت را گذاشتي و آمدي، من با پيراهن سبك زرد رنگي دور خانه سرگردان و مشتاق ميگشتم كه آمدي، با همان پيراهن چهارخانه ي گلبهي رنگ.

آخ يادت هست كه سالها پيشش، چهارخانه ي گلبهي رنگي خريدم وقتي تازه رفته بودي و آن وقتها نميدانستم و با اين احوال اين تركيب و لطافت مرا به ياد تو مي انداخت. درك من از تو در تمام اين روزها، تكميل نشد، تصديق شد، به زيباترين شكل ممكن خود مجسم شد.

همان جا، همان پشت در، چنان در آغوش كشيدي ام كه مرده هاي شهر به رقص برخاستند، من كه مست طراري تن هامان، پايم روي زمين بند نبود. با تو شب را سحر كردن، عشق را تجربه كردن، با تو نفس كشيدن، از تو خواندن، هزار خيال و آرزوي شعر خواني و شرابخوارگي و قدم زدن و كجا رفتن و كجا آمدن و ..

باري حضور تو معجزه بود و معجزه بسي فراتر از آرزوست. و ما در همان اثنا به آرزوهايمان هم رسيديم، ميان فواره هاي نور و معجزه و رنگ.

آرام جان من، تو امشب آرام كيستي؟

نپرس، نهيب ميزند مرا صدايي از گذشته هاي نيامده اي، كه سرشار از پرواي آينده هاي اتفاق افتاده من اند. و تو كه ميگويي نگويم، كه هر جاي اين دنيا كه باشي، تو بغل هر زني كه بخوابي، فراموش نكن كه تو عشق مني.

آه اي يقين يافته اي ماهي اميد، در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو، من آبگير صافي ام، اينك به سحر عشق، از بركه هاي آينه راهي به من بجو.

برچسب: نویسنده: نگار صفری تاريخ: چهارشنبه 14 دی 1401 ساعت: 12:25

صفحه بندی